خرید بک لینک
امشب بعد هرگزی مادرشوهر به خونمون تلفن کرد. هذا عجیبا جدا!!! خداروشکر خداروشکر من دستم به آماده کردن افطاری بند بود و شوهرم تلفن برداشت. مادرشوهرم بعد سلام پرسید که چرا یه زنگی نمیزنید یه احوالی نمیپرسید چرا نیومدین؟شوهرمم گفت ما ازآبجی احوالپرست هستیم. الان ماه رمضون نمیتونم بیام .اما بعد ماه حتم

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 15:36

بی پولی خیلی بد. مخصوصا وقتاییکه میخوای یه کار مهمی کنی و دستت خالیه. یا میخوای به یکی حالی بدی باز دستت خالیه. سر چهارراه امام جمعه، یک آقای مسنی هست که یکی از پاهاش معیوب و با عصا زیر بغلش راه میره. همیشه روزنامه میفروشه.اهل خوندن روزنامه نیستم اما واقعا هربار به پستم خورده پول اضافه نداشتم که بخو

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 15:36

یه نفر اومده با الفاظ خیلی تند، منو مورد انتقاد قرار داده که چقدر عقده ایم یا سطحی نگرم یا ...اما همه اینا به کنار.بهش حق میدم چون جای من نبوده و نیست و حتی به خودش زحمت نداده از اول وبلاگ که زندگیمو نوشتم بشینه بخونه.با یه پست قضاوتم کرده. به اینجور آدمها باید بگم اینجا وبلاگ شخصیه منه و نمیتونم وا

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 15:36

میخوام فراموش کنم اما خیلی سخته. بدتر از همه فراموش کردن حماقتهای خودم از همه کار دنیا سخت تره. چرا من انقدر احمق بودم و مثل تو برای خودم ارزش و شخصیت قائل نشدم که راحت بکشم کنار.یاد التماس ها و گریه های اون شب زشت ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ که میفتم حالم بد میشه.چقدر گریه کردم برات گفتی از این گریه ها خیلی ه

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 4:10

خانه پدری من بالای سی سال ساخت هست. یه خونه ۱۶ قصبی.از یکسالگی من اونجا زندگی میکنند.یعنی الان حدود ۲۸ ساله که دارن توش زندگی میکنند. خونه خیلی داغون شده. مدام دیوارهاش شوره میزنن و میریزن. هرچند سال یکبارم که تعمیرش میکنیم خیلی نگذشته باز خرابیهاش بروز میکنند.از عروسی من به اینور خیلی داغونتر شده و

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 4:10

میگن سرنوشت یکسال آینده آدم در این شب نوشته میشه. همه مسلمانها در این شب از خدا آرزوها و خواسته هاشون طلب میکنند. گهگاهیم الهی العفو میگن. خدایا ، خدای بزرگ و مهربونم، من امشب ازت میخوام رحمتت رو از من دریغ نکنی.من بنده خوبی نبودم ، خودم خوب میدونم کجاها قصور کردم و کجاها گناه. منو ببخش. امیدوارم ع

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 4:32

امشب دلم بدجور گرفته.فکر شوهرمم از دیروز مشخصا بدجور درگیره. خیلی محل نمیده.مثل قبل نیست.سرد.بی روح.ساکت. میگم شاید بخاطر کارشه. کاشکی این شرکت جدیده قبول کنه شرایطشو از این اوضاع نابه سامان یکم در بیایم.

پایان نامه مشتری رو نوشتم ارسال کردم واسه استادش. خداکنه ایرادی نگیره بشه مقاله ای نوشت. فردا میخوام خونه رو بریزم بهم و یه دستی بهش بکشم. شوهرم اصلا تو کار خونه به جز ظرف شستن کمک نمیده. نمیدونم همه اینجورین یا مرد من اینجوریه

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 22:00


سلام. من یک ونوسی هستم. یک ونوسی از نوع درونگرا. دوست دارم بیشتر اوقاتمو در غار تنهاییم سر کنم. اگر آمدی و قصد ماندن کردی مرا قضاوت نکن.تو از من هیچ نمیدانی.

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 22:00

بیشعوری یعنی اینکه ساعت 1:03بامداد باشه و هنوز بچه های همسایه، جلو در پارکینگ بازی میکنند و از ته حنجره شون اسم همو صدا میزنن و پدراشونم دارن باهم حرف میزنند و سیگار میکشند و تخمه میشکونند و قهقهه میزنند. بیشعوری یعنی همسایه بالا سری از هر فرصتی واسه اتمام کار آپارتمانش استفاده میکنه حتی در این ساعت

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:00

گاهی ما خودمان، باعثِ"شکست"خودمان در مهمترین حادثــــه زندگی میشویم!

دل سپردن به کسی، که ارزش ندارد و در عینِ حال دل کندن از کسی که میانِ "همه" آدم ها ارزشِ پرستیدن دارد!

گاهی دوباره به کسی که نابودمان کرد فرصتی برای جبران میدهیم عین خیالمان هم نیست آدمها هیچگاهتغییر نمیکنند و گاهی هم کسی که، برای بارِ دوم به سراغ ما میآید را، بدون دلیل پس میزنیم،

ما گاهی میشود که از هر "دشمن"

«در مقابلِ خودمان دشمنتریم»

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:00

امشب طی یک تصمیم گیری آنی و عجیب، اکانت اینستاگرامم رو پاک کردم. خیلی بهش معتاد شده بودم. هر صبح که از خواب پا میشدم تا چک نمیکردمش سراغ کارام نمیرفتم. بدتر از همه، حجم ترافیکی بود که پای فیلم و عکسها میرفت. از طرف دیگه بعضی از فالورها بودن که یا بهت حسودی میکنند و توی کامنتهاشون تظاهر میکنند که چقد

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:00

گاهی اوقات از اینکه نسبت به خانواده همسرم حس بدی دارم عذاب وجدان میگیرم. نمیگم من خیلی خوبم اونا خیلی بد هستند.اما خب توی موود من نیستن. دیشب داشتم عکسهاییکه این یکسال اخیر گرفتیمو میدیدم و چندتاشون که حال خوبی بهم میداد میریختم روی گوشیم. من وقتاییکه حالم خیلی خوبه عکس میگیرم. واسه همین دیدن عکسام

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 3:44

صندلی جلو متعلق به کیست؟همسر یا مادرشوهر چندباری پیش اومده که مامانمم سوار ماشین ما شده.اما همیشه بر خلاف تعارفات منو همسرم که بیا جلو بشین،خودش رفته صندلی عقب نشسته. معتقد هیچ چیز و هیچ کس حق نداره بین زن و شوهر را فاصله بندازه.بارها و بارها هم پیش اومده که مادرشوهر سوار ماشین ماشده و قبل از اینکه

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 3:44

امشب افطاری خونه عمو همسرم و یا به عبارتی منزل پدر جاری بزرگه دعوت داشتیم.ساعت ۸ شب ما رسیدیم اونجا.جالبه که اسمش افطاری بود اما هنوز هیشکی نیومده بود.خونه جاریم بالا سر خونه باباشه. من سراغ جاریمو از هرکی گرفتم گفتن بالاست. گفتم لابد سرگرم پسر کوچولوشه، تنهایی نشستم تا ساعت ۹ شب که مهمانها اومده بو

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 3:44

در این یکسال و یکماهی که من عروس این خانواده شدم، مادرشوهر من فقط یکبار به من زنگ زده؛ اونم وقتی بود که رفتیم مشهد ماه عسل ، زنگ زد زیارت قبول گفت. اصلا زنگ نمیزنه حتی به پسرش. اگر هم به شوهرم زنگ میزنه من متوجه نمیشم. والا منکه ندیدم مادرشوهرم یه بار گوشی من یا شوهرمو بگیره احوالپرسی کنه. خواهرشوه

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 18:04

از فامیلهای شوهرم خوشم نمیاد. در بینشون احساس راحتی نمیکنم. یه جورین. خیلیهاشون خودشون میگیرن. چون پولدارن.چون پسته فروش یا قالی فروشن. این قشر فقط با جنس خودشون یعنی پولدارها وصلت میکنند. مدامدر حال پوز دادنند. یا پوز ماشینهاشون میدن که هرسال عوض به در میکنند یا پوز خونه هاشون که از اموال لوکس و گ

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 0:50

امروز یه آزمون استخدامی داشتم.اونم برای مقطع دبستان. برگه سوالات که گذاشتن جلوم هر چیزیو تصور میکردم به جز این سوالات رو. سوال داده بودن که یک صورتک بکشید که نصفش به یک طرف و نصف دیگرش طرف دیگر را ببیند.آرزوهای یک حیوان را نقاشی کنید. با حروف ع ح ب د نقاشی بکشید. تمام مدت سوالاتو دوبار میخوندم و می

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:02

حال اینروزهام اصلا تعریفی نداره.

کمر درد و زانو درد شدیدیم.

اشتهای کاذب به خوردن شیرینی جات دارم.

بیخوابی امونمو بریده.

اصلا انگیزه و حوصله هیچکاری حتی خوندن جزواتی که باید برم درس بدمو یا کار کردن روی پایان نامه مشتریمو ندارم.

کلی هزینه پیش رومه.قسطهای دانشگاهم.هدیه روز پدر و مادر. خریدای شخصی.هزینه دکتر زنان و عوارض شهرداری و ...

نمیدونم دقیقا چی دلم میخواد.نمیدونم توی این لحظه چی میتونه آرومم کنه. عین مرغ سرکنده شدم.

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:02

دیروز هوس نان پنجره ای کردم. همسرمم عاشق نان پنجره ای. ازش خواستم واسم آرد سفید و نشاسته بخره تا امروز درست کنم. خسته از دانشگاه برگشتم و در حالیکه نهار نداشتیم نهار پختک و لباس شستم و مشغول پخت نان پنجره ای شدم. چقدر ظرف کثیف شد. چقدر گاز کثیف شد. به کابینتها که نگاه میکردم حالم بد میشد. همه سفیدن.

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:02

امشب شب آرزوها است. همسرم مثل هرسال روزه گرفته بود. دوستش دارم.از صمیم قلبم. خدایا من به اندازه اون تقوا ندارم اما دلم میخواست لیست آرزوهامو توی این شب واست مرور کنم بلکم توجهی کردی اول از همه سلامتی خودم و همسرم و خانواده هردومون ازت میخواد.دلم میخواد دانشگاه یا مدرسه استخدام بشم و به کار تدریس ادا

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:02

امسال بعد سالهای سال یه سیزده بدر جانانه رفتم. فکرشم نمیکردم اما واقعا بهم خوش گذشت. بیشتر از سیزده بدرهایی که با خانواده پدریم میرفتیم و مدام دل دل میکردم برگردم خونه. بیشتر از سیزده بدرهایی که خانوادگی میرفتیم و همش به غر و لند میگذشت. امسال برای اولین بار در زندگی متاهلی با خانواده همسرم رفتیم سی

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:02

دلم ازشون خیلی پر. حالمو خیلی میگیرن. اعصابمو خیلی خورد میکنن. بعضی اوقات نمیتونم تحملشون کنم و دلم میخواد یه دل سیر مسخره شون کنم و بهشون تیکه بندازم. گاهی اوقات چنان از رفتارها و حرفها و حرکتهاشون عصبی میشم که تا مدتها خود خوری میکنم. اینا دست منو خوب خوندن. یا اگر نمیدونن خوب دارن پیش میرن. انقدر

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:02

سفر نیشابور خوب بود.زنگ تفریح به موقعی بود.بعد اونهمه خستگی کار پایان نامه و درگیریهای دانشگاه و گزینش مدرسه تنفس به موقعی بود.هرچند کوتاه بود. اما دوست داشتم. هنوز از آخرین سفرمون به مشهد یکسال نگذشته بود که قسمت شد برای دوشب مجددا بریم مشهد. کلا دوشب مشهد بودیم.سه بار حرم رفتیم. اما قسمت خوب سفرش

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:02

فقط گاهی اوقات خواسته و ناخواسته به یادش میفتم. بطور نامحسوس با اکانت خواهرم به اینستاگرامش میرم و نگاه میکنم ببینم پست جدید چی گذاشته، که معمولا پستهای چرند و پرند و چرت میزاره. همشونم عکسای سلفی مسخره از خودش. زیر پستهاشم زنش قربون صدقه اش میره و اونم جواب میده.به نظر خوشبخت میاد. اما امروز باهمه

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:02

می ترسم.از رفت و آمد با بعضی آدمها میترسم. حتی میترسم از سر ذوق و علاقه ام جلوی بعضیها به کودکی ابراز علاقه کنم. بلافاصله برمیگردن میگن:چرا بچه دار نمیشین. شش ماه... نه ماه... یکسال... از عروسیتون که گذشت. همینطور هم که بیشتر میگذره بیشتر جویا میشن. خیلی دلم میخواد بگم این موضوع کاملا شخصی است و به

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:02

صفحه بندی